در راستاي اينكه اخيرا رييس اموزش و پروش شهر تهران گفته است:(( ازدواج دختران دانش اموز را توصيه ميكنيم)) پيشنهاد ميشود براي ايجاد فرهنگ سازي در اين زمينه در برخي از داستان ها تغيراتي بدين صورت انجام گيرد

تصميم كبري...

كبري دختري شلخته و نامنظم بود و هيچ وقت اتاقش را منظم نميكرد ؛به همين خاطر هميشه وسايلش را گم ميكرد.يك روز جورابش را نميدانست كجا گذاشته ؛يك روز دنبال عروسكش ميگشت... تا اينكه يه شب كه خيلي بارون ميومد و فرداش هم امتحان داشت هر چي گشت نتونست كتابش رو پيدا كنه. ننه جونه كبري كه ديد كبري از پيدا نشدن كتاب درسي اش خيلي ناراحت شده گفت:(( اه! اعصابمو خورد كردي؛چيه دو ساعته دنبال كتابت ميگردي؟! ميخواي پيداش كني كه چي بشه؟! مگه اون هايي كه ادامه تحصيل دادن چي شدن؟ ! شوهر گيرشون اومد؟ ! همين دختر خاله شمسي ات! فوق ليسانس خونده اما هنوز يه خواستگار هم براش نيومده؛ به جاي اين مزخرفات برو كتاب اشپزي و مردهاي زميني رو بخون؛ باور داشته باش اين كتاب ها بيشتر به درد اينده ات ميخورن تا كتاب هاي درسي!)) كبري با شنيدن صحبت هاي ننه جونش دچار تحول هاي اساسي شد و تصميم گرفت از اين به بعد دختر خوبي باشد و بعد جاي عروسك بازي؛ خونه داري ياد بگيره ؛ تا هر چه زودتر عروس بشه!

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم ازدواج كردن چيز خوبي است؛ حتي اگر باعث شود با ازدواج كردن از مدر سه مان اخراج شويم و براي ادامه ي تحصيل مجبور به رفتن به مدارس بزرگ سالان شويم!

حسنك كجايي؟!

چند ساعتي از زمان نهار گذشته بود اما حسنك نيومده بود تا به حيوونا غذا بده. مرغ گفت! قد قد!يعني حسنك كجايي كه دلم ضعف رفت؟! پس اين اب و دونه ي ما چي شد؟ ! گاو گفت! ما ما! يعني اين حسنك عجب الاغيه ها ! مرديم از گرسنگي! چرا نميياد بهمون غذا بده؟ ! خر گفت! عر عر ! يعني اره !واقعا اين حسنك خيلي الاغه! داريم از گرسنگي ميميريم. در اين لحظه هد هد دانا وارد طويله شد و گفت چرا دارين به صاحبتون بد و بيراه ميگين؟ ! حسنك امروز خواهرش عروش شده و الان هم توي مراسم عروسيش داره حركات موزون انجام ميده و به اين دليل نميتونه بياد بهتون غذا بده ! مرغ و گاو و الاغ با تعجب گفتن! اما خواهرش كه هنوز كلاس دوم راهنماييه هد هد دانا نگاهي عاقلانه به حيوانات داخل طويله كرد و گفت ! درسته!اما ايشون به توصييه رييس اموزش و پرورش تهران عمل كردن!