دل نوشته ی من.........
+درروزهایی که دلم شکسته بودیادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:پینوکیوچوبی بمان آدم ها سنگی انددنیایشان قشنگ نیست...
+اگریه
روزفرزندی داشته باشم بیشترازهراسباب بازی براش بادکنک میخرم بازی بابادکنک
خیلی چیزارو به بچه یادمیده...بهش یادمیده که باید یزرگ باشه اما سبک تا
بتونه بالاتربره
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن تو یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیل و مقصری ازبین برن پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه...ومهم
ترازهمه بهش یاد میده که وقتی چیزی ودوست داره نباید انقدربهش فشاربیاره که
راه نفس کشیدن رو ببنده چون ممکنه برای همیشه ازدستش بده...
+عادت میکنم به داشتن چیزی وسپس نداشتنش عادت میکنم به بودن کسی و سپس نبودنش تنها عادت میکنم اما فراموش نه...
+چه سخت است هم پاییزباشد...هم ابرباشد...هم باران باشد...هم خیابان خیس باشد اما نه تو باشی ونه دستی برای فشردن... نه پایی برای قدم زدن و نه نگاهی برای زل زدن...
+دلم برای
تو که نه ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده است ... برای تو که نه ولی
برای مواظب خودت باش شنیدن تنگ شده است برای تو که نه ولی برای نگاهی که
تا پیچ
سرکوچه تعقیبم میکرد تنگ شده...برای تو که نه ولی برای دلی که نگرانم بودتنگ شده...
راستش برای این ها نه دلم برای خودت تنگ شده...
+نه صدایش را نازک میکرد و نه دستانش را آردی ازکجا باید به گرگ بودنش پی میبردم؟؟؟
+چقدر باید بگذرد تا من درمرور خاطراتم وقتی ازکنارتو رد میشوم دلم نلرزد...بغضم نگیرد.
