تبليغاتX
انقدر مستم که بی قایق به دریا می روم
























انقدر مستم که بی قایق به دریا می روم

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها.

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|


یک زن

وقتی زنی عــاشـق میشود،دستــِـ خـودش نیستــ ؛

بــا صـدای آرام صـحـبـتــ میکند . عـشـوه هـایـش بـیـشـتــر میشود .حـسـادت زنــانــه میکند ...

چـون نمیخواهد کـسی حـتـی بـــه عـشـقـش نـگاه کـنـد،هـمـیـشــه میگویـــد تــــو مــال مــن هـسـتـی !

دوستــ دارد عشقش، از پشتــ ، دستانش را دور بـدنـش حـلـقـه کند، گـردنش را بـبوسـد...

چشمانش خــُـمـار میشود.به آرامی گـوشـه ی لـبـش را گـــاز میگیرد...صدایش میلرزد، زیر لب میگوید دوستـتــ دارم !

زن میداند کــه وجودش با عشق کامل تر میشود و بــا بــوســـه ای عاشقانــه بــه اوج آرامــش میرسد . .

اما مرد

مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود

و گاهی عاشقانه میگوید... دوستت دارم

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان

و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...؟

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...؟

تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و بالشش...؟

تو چه میدانی چرا یک مرد طبیعتا زودتر از زنش میمیرد.... تو چه میدانی که یک مرد چون نمیتواند گریه کند میمیرد.

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد.....

دوستت دارم ..

اما یک زن

تو زن نشدی . برای در حسرت ماندن یک بوسه... تو زن شدی . برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...

تو زن نشدی. که همخواب آدم های بیخواب شوی...

تو زن شدی. که برای خواب کسی رویا شوی...

تو زن نشدی. که در تنهاییت، حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی...

زن شدی، تا آغوشی در تنهایی عشقت باشی

از کلمه عشق متنفرم از بس در دهان همه رایج شده .....

اما خوب میدانم درون دلم چنان غوقایی بپا شده که خودم هم باور ندارم..از درون دلم غوقا بپاست و انچنان دوستت دارم که بلند فریاد میزنم .....

تویی که نامت با نام فرشته هم معناست ....


نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

 یه خیابون هایی ..
یه عطر هایی ..
یه آهنگ هایی ..
یه تیکه کلام هایی ..
یه لباس هایی ..
... ... یه کارایی ..
یه روز های خاصی ..
یه فیلم هایی ..
یه پارک هایی ..
یه عــــکــــس هایی ...
یه ....
اینا شاید هیچی نباشن ، ولی گاهی خیلی عذاب آورن برای ..

یه آدم هایی ...

آه...

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

از یـِه جـايی بِه بـَعد


ديـگه


نـَـه دَسـت و پـا می زَنی


نَه بـال بـال ميزَنـی


نَه دِل دِل ميکُنی


نَه داد و بيـداد ميکنی


نَه گِريه ميکُنی


نَه مُشتـِتـو ميکوبی تو دیـوار


نَه سََرِتو میزَنی بـِه ديـوار


نَه...

اَز يه جايی بـِه بَعد فَقَط سُکوت ميکُنی...


نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

بیـــهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛



روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ...


شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود ...


نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

دلـــم ...
نه عشق آتشین میخواهد ، نه دروغ های قشنگ .... !
نه سکوت تلخ شاعرانه ...
نه ادعاهای بزرگ ...
نه بزرگی های پُر ادعا .... !
دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد ...
و یک دوست که بشود با او حرف زد ... !

سرروی شانه هایش گذاشت وضربان قلبش را شنید ...

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

 وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده.....

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|


 شک نکن به بودن من تا نفس باشه باهاتم

منو از خودت بدون که هر نفس با گریه هاتم

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

من و تو شباهت ها ی متفاوتی داریم،هردوشکستیم،تو قلبم را من غرورم را...

هردورقصیدیم توبا دیگری من یا سازهای تو...

هردوبازی کردیم تو با من،من با سرنوشتم...

ودرآخرهردو پی بردیم تو به حماقت من و من به پست بودن تو...

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|

+ولم کنید تب نکرده ام هوا سردشده و من پیشانیم را برای دست های یخ اوداغ نگه داشته ام...

+درروزهایی که دلم شکسته بودیادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:پینوکیوچوبی بمان آدم ها سنگی انددنیایشان قشنگ نیست...

+اگریه روزفرزندی داشته باشم بیشترازهراسباب بازی براش بادکنک میخرم بازی بابادکنک خیلی چیزارو به بچه یادمیده...بهش یادمیده که باید یزرگ باشه اما سبک تا بتونه بالاتربره
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن تو یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیل و مقصری ازبین برن پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه...
ومهم ترازهمه بهش یاد میده که وقتی چیزی ودوست داره نباید انقدربهش فشاربیاره که راه نفس کشیدن رو ببنده چون ممکنه برای همیشه ازدستش بده...

+عادت میکنم به داشتن چیزی وسپس نداشتنش عادت میکنم به بودن کسی و سپس نبودنش تنها عادت میکنم اما فراموش نه...

+چه سخت است هم پاییزباشد...هم ابرباشد...هم باران باشد...هم خیابان خیس باشد اما نه تو باشی ونه دستی برای فشردن... نه پایی برای قدم زدن و نه نگاهی برای زل زدن...

+دلم برای تو که نه ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده است ... برای تو که نه  ولی برای مواظب خودت باش شنیدن تنگ شده است برای تو که نه ولی برای نگاهی که تا پیچ
سرکوچه تعقیبم میکرد تنگ شده...برای تو که نه ولی برای دلی که نگرانم بودتنگ شده...
راستش برای این ها نه دلم برای خودت تنگ شده...

+نه صدایش را نازک میکرد و نه دستانش را آردی ازکجا باید به گرگ بودنش پی میبردم؟؟؟

+چقدر باید بگذرد تا من درمرور خاطراتم وقتی ازکنارتو رد میشوم دلم نلرزد...بغضم نگیرد.

نوشته شده در ساعت توسط شيما پريسا|


آخرين مطالب
» ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
» یک زن*+*+*یک مرد
» خاطرها....
» از یـِه جـايی...
» روزهایم
» دلـــم ...
» فرصت....
»
» من و تو....
» دل نوشته ی من.........
Design By : Pars Skin