انقدر مستم که بی قایق به دریا می روم
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها.
وقتی زنی عــاشـق میشود،دستــِـ خـودش نیستــ ؛
بــا صـدای آرام صـحـبـتــ میکند . عـشـوه هـایـش بـیـشـتــر
میشود .حـسـادت زنــانــه میکند ... چـون نمیخواهد کـسی حـتـی بـــه عـشـقـش نـگاه
کـنـد،هـمـیـشــه میگویـــد تــــو مــال مــن هـسـتـی
! دوستــ دارد عشقش، از پشتــ ، دستانش را دور بـدنـش حـلـقـه کند،
گـردنش را بـبوسـد... چشمانش خــُـمـار میشود.به آرامی گـوشـه ی لـبـش را گـــاز
میگیرد...صدایش میلرزد، زیر لب میگوید دوستـتــ دارم
! اما مرد اما یک زن
یه آدم هایی ... آه...
اَز يه جايی بـِه بَعد فَقَط سُکوت ميکُنی...
شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود ...
سرروی شانه هایش گذاشت وضربان قلبش را شنید ...
شک نکن به بودن من تا نفس باشه باهاتم منو از خودت بدون که هر نفس با گریه هاتم
ودرآخرهردو پی بردیم تو به حماقت من و من به پست بودن تو...
+درروزهایی که دلم شکسته بودیادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:پینوکیوچوبی بمان آدم ها سنگی انددنیایشان قشنگ نیست... +اگریه
روزفرزندی داشته باشم بیشترازهراسباب بازی براش بادکنک میخرم بازی بابادکنک
خیلی چیزارو به بچه یادمیده...بهش یادمیده که باید یزرگ باشه اما سبک تا
بتونه بالاتربره +عادت میکنم به داشتن چیزی وسپس نداشتنش عادت میکنم به بودن کسی و سپس نبودنش تنها عادت میکنم اما فراموش نه... +چه سخت
است هم پاییزباشد...هم ابرباشد...هم باران باشد...هم خیابان خیس باشد اما
نه تو باشی ونه دستی برای فشردن... نه پایی برای قدم زدن و نه نگاهی برای
زل زدن... +دلم برای
تو که نه ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده است ... برای تو که نه ولی
برای مواظب خودت باش شنیدن تنگ شده است برای تو که نه ولی برای نگاهی که
تا پیچ +نه صدایش را نازک میکرد و نه دستانش را آردی ازکجا باید به گرگ بودنش پی میبردم؟؟؟ +چقدر باید بگذرد تا من درمرور خاطراتم وقتی ازکنارتو رد میشوم دلم نلرزد...بغضم نگیرد.
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند



یه عطر هایی ..
یه آهنگ هایی ..
یه تیکه کلام هایی ..
یه لباس هایی ..
... ... یه کارایی ..
یه روز های خاصی ..
یه فیلم هایی ..
یه پارک هایی ..
یه عــــکــــس هایی ...
یه ....
اینا شاید هیچی نباشن ، ولی گاهی خیلی عذاب آورن برای ..
ديـگه
نـَـه دَسـت و پـا می زَنی
نَه بـال بـال ميزَنـی
نَه دِل دِل ميکُنی
نَه داد و بيـداد ميکنی
نَه گِريه ميکُنی
نَه مُشتـِتـو ميکوبی تو دیـوار
نَه سََرِتو میزَنی بـِه ديـوار
نَه...
روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ...
نه عشق آتشین میخواهد ، نه دروغ های قشنگ .... !
نه سکوت تلخ شاعرانه ...
نه ادعاهای بزرگ ...
نه بزرگی های پُر ادعا .... !
دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد ...
و یک دوست که بشود با او حرف زد ... !



هردورقصیدیم توبا دیگری من یا سازهای تو...
هردوبازی کردیم تو با من،من با سرنوشتم...
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن تو یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیل و مقصری ازبین برن پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه...ومهم
ترازهمه بهش یاد میده که وقتی چیزی ودوست داره نباید انقدربهش فشاربیاره که
راه نفس کشیدن رو ببنده چون ممکنه برای همیشه ازدستش بده...
سرکوچه تعقیبم میکرد تنگ شده...برای تو که نه ولی برای دلی که نگرانم بودتنگ شده...
راستش برای این ها نه دلم برای خودت تنگ شده...
| Design By : Pars Skin |


